زندگی نامه مولانا جلال الدین رومی

مولانا جلال الدين  محمد بلخی ،   يکی از شگفتی های تبار انسانيست ،  او با آن  دو اثر جاودانه اش ، ديوان شمس(دیوان کبیر) و مثنوی معنوی    چنان   تنديسی از عشق و معرفت بر بلند ترين قله ادبيات عرفانی فارسی ايستاده و  قرنهاست که گويي آن  دو خورشيد معنوی را بر کف دستان خويش نهاده و ما را  به سوی رستگاری و رهايي فرياد می زند.
استاد بزرگ جلال الدين همايي درجلد نخست  کتاب مولوی نامه ،  شخصِت مولانا را به سه مرحله ء جداگانه دسته بندی می کند . به مفهوم ديگر مولانا در درزای زندگی شصت وهشت ساله اش ،سه شخصيت گوناگون را پشت سر گذاشته است  .
اين که مولانا در ديوان شمس می گويد :

حاصل عمرم سه سخن بيش نيست
خام بدم، پخته شدم، سوختم

شايد اشاره به همين مراحل سه گانه زندگی و يا شخصيت سه گانه ی خود دارد. بر اساس دسته بندی استاد جلال الدين همايي، شخصيت نخستين  يا مرحله ی اول زندگی مولانا  از نخستين سال تولد تا بيست و پنج سالگی اورا در بر می گيرد . او در اين مرحله  تقريباً تمام علوم عقلی و نقلی  روزگار را از پدر و از سيد برهان الدين محقق ترمذی فرا می گيرد ،  و با تکميل اين مرحله  او ديگر شخصيتی است فقيه ، متشرع ، حکيم و دانشمند .

مرحله ی دوم زندگی او چهارده سال را در بر می گيرد . يعنی شامل سالهای بيست و پنج  تا سی و نه سالگی اوست . در اين سال ها مولانا شخصيتی است که به اشارت  سيد برهان الدين محقق ترمزی، به  رياضت می پردازد و به تصوف و سير وسلوک می گرايد و به اشارت او جهت آموزش و ديداربا مشايخ و عارفان بزرگ آن روزگار،  به شهرهای حلب و دمشق سفر می کند . پس از آن که محقق ترمزی به سال 638 هجری قمری ديده از جهان می بندد مولانا خود به تنهايي ؛ ولی  با شور و هيجان بی مانند در راهی که پدر و محقق ترمزی در برابر او گشوده اند به جستجوی حقيقت می پردازد .
در اين مرحله در شخصيت مولانا  دوگرايش متضاد  وجود  دارد  يعنی او   دريک  جهت  مشغول  طی مراحل طريقت است درحالی که   در جهت ديگر هيچگاهی از مطالعهء کتب و  تکميل دانش   در زمينه های علوم عقلی و نقلی غافل نمی ماند  . او در اين مرحله  ،در علم و عرفان به  آن پيمانه  به پيش  می رود  که سر انجام به پيشوايي و رهبری  سالکان  و ارباب  طريقت می رسيد .
مرحله ی سوم زندگی يا شخصيت سوم مولانا در سی و نه سالگی پس از ديدار او با شمس به سال  642 هجری قمری آغاز می يابد که تا پايان زندگی ادامه دارد .
در اين مرحله  ، شخصيت مولانا با دگرگونی بزرگی رو به رو می گردد  ، چنان که عشق و عرفان بر جنبه های ديگر شخصيت او غلبه می کند.

با دو عالم عشق را بيگانه گيست
واندر او هفتاد و  دو ديوانه گيست
آزمودم عقل دور انديش را
بعد از اين ديوانه خوانم خويش را
زين خرد جاهل همی بايد شدن
دست  در ديوانه گی بايد زدن

بااين حال شايد در يک بحث فشرده تر بتوان شخصيت مولانا را  به دو مرحله ء  زيرين دسته بندی کرد :
نخست مولانای پيش از ديدار با شمس  و  دو ديگر مولانای پس از ديدار با شمس .
امروزه اين مولانای پس از ديدار با شمس است که نام شکوهمندش ، خاور تا باختر را در نورديده  و همان گونه که شيخ فريدالديدن عطار گفته بود ؛ آتش درجان همه شيفتگان عالم زده است  .

مولانا  در ششم ربيع الاول604 هجری قمری در شهر بلخ دريک خانواده ی علمی و عرفانی ديده به جهان گشود . نياکانش همه از مردمان خراسان بودند .  با آن که  بخش بيشتر عمراو در قونيه – پايتخت روم شرقی-  سپری شد و به اصطلاح عارفان در همان جا خرقه تهی کرد؛ ولی پيوسته  از بلخ که يکی از چهار شهر بزرگ خراسان آن روزگار بود، ياد می کرد و خراسانيان آن سامان را همشهری می گفت.

بلخيم من بلخيم من  بلخيم
شوری دارد عالمی از تلخيم

يا جای ديگری در ديوان شمس  می گويد :

نعره ی های و هوی من
از  در  روم تا به بلخ
اصل کجا  خطا کند
شمس من و  خدای من

پدر مولانا،  بهاءالدين ولد ، معروف به سلطان العلما، خطيب و دانشمند بزرگ بلخ  بودکه مولانا را « خداوندگار » صدا می زد .
دکترشفيعی کدکنی  براين باور است که  :« القاب خداوندگار ، ومولانا  در زمان حياتش  رواج داشته است ؛ ولی لقب مولوی را بعداً و شايد پس از  سده های هشتم و نهم هجری به او داده ا ند .»

کوچ بزرگ يا تبعيد سياسی

پژوهشگران در ارتباط به دلايل و انگيزه های که سبب شد تا بهاءالدين ولد پدر مولانا بلخ و بلخيان را ترک کند ، ديدگاه های همگونی ندارند. روايات موجود در اين زمينه را می توان  به گونه ی زيرين دسته بندی کرد :
1-   سلطان محمد خوارزم شاه سلطان خودکامه ی آن روزگار که شهر بلخ نيزبخشی از قلمرو او بود ،  نسبت به سلطان العلما  سؤ ظن داشته و با چشم دشمن کامی به سوی او می نگريسته است . سلطان العلما از پرورش يافتگان عرفانی شيخ نجم الدين کبرا بود.  تذکره نگاران گفته اند که سلطان العلما  مردی بوده  دانشمند ، خوش سخن که  مجالس وعظ و ارشاد بر گذار می کرده و از ارادت و نفوذ  فراوانی در ميان  مردم بر خوردار بوده است  . شايد همين  نفوذ  او در ميان مردم سبب شده بود تا نوع حس بد گمانی نسبت به او در محمد خوارزمشاه پديد آيد .
به روايت افلاکی  در مناقب العارفين ، از مولانا نزد خوارزمشاه بدگويي می کردند که بهاء ولد تمامی خلق را به خود  راست کرده است  ما و شما  را اعتباری نمی نهد. خوارزمشاه  قاصدان  فرستاد که حضرت سلطان العلما بلخ را قبول کند  و دستوری  دهد تا ما  به اقليم  ديگررويم  که دو پادشاه  در يک  اقليم نگنجند .
بهاء والدين جواب  داد که ملک دنيا را اعتباری نيست ما سفر کنيم .
بر بنياد اين روايت مولانا جلال الدين محمد بلخی دوران کودکی را در بلخ  در وضعيتی به سر می برد که پدرش  مورد خشم و غضب  خوارزمشاه قرار دارد . سلطانی که پيش از اين شيخ مجدالدين بغدای يکی از مريدان  شيخ نجم الدين کبرا را بيدادگرانه در آبهای  جيحون يا آمو دريا انداخته بود.
2-  سلطان العلما  با مخالفت آشکار متکلم بزرگ سده ی ششم هجری امام فخر  رازی که با صوفيه ميانه يي نداشته  رو به رو بوده است .  اين باور وجود دارد که  امام فخر رازی در دستگاه محمد خوارزمشاه نفوذ و مقامی داشت و از سلطان العلما در نزد سلطان بد گويي می کرد؛ در مقابل سلطان  العلما نيز هر از گاهی که  بر منبر می رفت جراًتمندانه خوارزمشاه و  امام فخر رازی را  با تند ترين  کلمات و گزنده ترين  طنز ها مورد انتقاد  قرار می داد و امام فخر را از شمار مبتدعان می خواند . ظاهراً در اين سالها  سلطان العلما در  وضعيت ناگواری به سر می برده است .  چنان که او دريک سو با حريف نيرومندی چون امام فخر رازی  مقابل بود که نه تنها مقام و موقعيت او را در نظر نداشته ؛ بلکه بر اساس روايات ، ذهنيت سلطان محمد را نسبت  به سلطان العلما و اهل صوفيه نيز تخدير می کرده است .
استاد ذبيح الله صفا اختلاف ميان  امام فخر  رازی و سلطان العلما را بسيار با اهميت تلقی کرده  و آن را يگانه دليل مهاجرت سلطان العلما از بلخ می  داند . او در جلد سوم تاريخ ادبيات ايران می نويسد  :« علت مهاجرت، اختلاف شديد  سلطان العلما  ،  با امام فخر رازی بود . چون خود را در موازنه ی ايشان  نمی يافت  ناگزير  به ترک ديار شد . اصولاً اين مهاجرت مطلقاً از بيم حمله ی مغول نبوده  …»
با اين احوال آنه ماری شميل مولوی شناس فقيد آلمانی مداخله ی امام فخر رازی  را در ارتباط به ماجرای  کوچ سلطان العلما از بلخ بيشتر يک افسانه می داند . او در اين ارتباط می نويسد :
« در هر حال ما بايد  داستانهايي  را که به مهاجرت بهاء ولد از بلخ مربوط می شود  و از افزايش  نفوذ فخرالدين  براو سخن می گويد ، مردود شماريم ؛ زيرا آن فيلسوف  در سال 606 برابر با  1210 از دنيا رفت . درحالی که  بهاءولد و خانواده اش  حدود 616 برابر با 1218 بلخ را ترک کردند .»
بااين حال نه تنها بهاء ولد در معارف خود امام فخر را به سبب مشرب فلسفی که داشته از شمار مبتدعان می داند ؛ بلکه مولانا در مثنوی معنوی نيز  با نوع زبان طعن آميز بر وی انتقاد می کند  و او را  رازدار دين نمی داند :
اندر اين ره گر خرد  رهبين بدی
فخر  رازی راز دار دين بدی
افزون بر اين  شمس تبريزی  نيز امام فخر  رازی  را به سبب اين که باری  گفته بود :« محمد تازی چنين می گويد و فخر  رازی چنين… » مورد انتقاد و سر زنش قرار داده و به توبه فرا می خواند .
3- سلطان ولد در مثنوی ولدی  هيچگونه اشاره يي به مداخله ی امام فخر  رازی  ندارد که سبب آن شده باشد تا سلطان العلما بلخ را ترک کند  ؛ بلکه اوعمده ترين علت اين امر را نارضايتی سلطان العلما  از مردم و از سلطان خوارزم دانسته است .
چـــون که از بلخـــيان بهـــاء ولـــد
گشـــت دلخســـته آن شــــۀ ســـرمد
ناگهـــش از خـــدا رســـيد خـــطاب
کــــای يگـــانه شهنـــشۀ اقـــــطاب
چـــون تـــرا ايـــن گـــــروه آزردند
دل پـــاک تـــــــرا ز جـــــا بـــردند
بـــــه درآ از مـــــيان ايــن اعـــــدا
تا فرســـــتيم شـــان عـــذاب و بـــلا
چون که از حق چنين خطاب رسيد
رشــــــــتۀ خـــــشم را دراز تنـــيد

از اين بيت های سلطان ولد چنين بر می آيد که جد او سلطان العلما گذشته از اين که با مخالفت سلطان خوارزم و امام فخر رازی رو به رو بوده است ؛ بلکه در ميان مردم و شماری از پيشوايان مذهبی نيزمخالفانی داشته است که سبب شد تا او بلخ را ترک کند و روانه ی حجاز شود .
4- شماری از پژوهشگران هراس از حمله ی چنگيز را  عمده ترين دليلی کوچ سلطان العلما از بلخ دانسته اند . ؛ ولی  انه ماری شميل در کتاب شکوه شمس می  نويسد که:
« در آن زمان تهديد مغولان  در آسيای مرکزی احساس می شد  و خوارزم شاه  با کشتن چند تن  از  تاجران مغول  و تاراج دارايي های آنها  خود زمينه ء تجاوز ويرانگر مغول را  آماده کرده بود .»
براساس مثنوی ولدی سلطان العلما درجريان سفر از تجاوز سپاهيان چنگيز بر بلخ  اطلاع می يابد .

کرد از بلخ عزم سوی حجاز
زانکه  شد کارگر در او  آن راز
بود  در رفتن  و رسيد خبر
که  از آن راز شد پديد اثر
کرد تا تار  قصد آن اقوام
منهزم گشت لشکر اسلام
بلخ را بستد و  به زاری زار
کشت از  آن قوم بی حد وبسيار

از آنچه گفته آمديم بر می آيد که هراس از ايلغار مغول و مخالفت با سلطان خوارزم دو عامل عمده اي بوده است که سلطان العلما را مجبور کرد تا بلخ را ترک کند .
بدينگونه او به سال 616 قمری پای در رکاب کوچ نهاد ؛ اما بعضی از پژوهشگران سال 614 را سال مهاجرت پدرمولانا ازبلخ دانسته اند .

کاروانی که  سلطان العلما و خانوادهء او را از بلخ می برد به روايت افلاکی در بر گيرنده ی سیصد شتر بود  که در آن علاوه بر مريدان و نزديکان  سلطان العلما ،چهل تن از مفتيان و زاهدان شهر بلخ  نيز او را  همراهی میکردند .
استاد ذبيح الله صفا درجلد سوم تاريخ ادبيات ايران می نويسد که :  «جلال الدين محمد  درسال کوچ سلطان العلما  از بلخ  شش ساله بوده است .»  در حالی که غالبا عقيده بر اين است که او در اين هنگام  دوازده تا سيزده سال داشته است .  با در نظر داشتن سال تولد مولانا در 604 هجری قمری و سال مهاجرت سلطان العلما در 616  هجری قمری ، اين عقيده که  مولانا دوازده تا سيزده  سال داشته است بيشتر پذيزفتنی به نظر می آيد .

مولانا درخانه ء شيخ فريدالدين عطار:

درنيشابور سلطان العلما به ديدار عارف و شاعر بزرگ شيخ فريدالدين عطار می شتابد.
با آن که افلاکی و فريدون سپه سالار و نيز  سلطان ولد  زمانی که  به بيان سر گذشت مولانا پرداخته اند چيزی در ارتباط به اين ديدار نگفته اند ؛ ولی بر اساس مطالعات و تحقيقاتی که مولوی شناسان در اين زمينه انجام داده اند گفته می شود  که ممکن است چنين ديداری رخ داده باشد .
به قول استاد فروزانفر:
« اين ملاقات ممکن است اتفاق افتاده باشد ، برای آن که  وقتی بهاءالدين ولد از خراسان  سفرکرد ، هنوز عطار زنده بود و از رسوم صوفيان است که در سفر هرجا مردی را نشان دهند به زيارتش می شتابند . علی الخصوص  که عطار يکی  ازمردان به نام عصر خويش بوده و قطعاً بهاء الدين  ولد اشتياق ديدار او را داشت .»
عطار در نخستين ديدار ، آن ظرفيت عرفانی و روحانی مولانا را می شناسد و خطاب به سلطان العلما، پیغمبر وار پيشگويي می کند که:«دیری نمی پاید که این فرزند تو آتش در جان  همه سوختگان عالم بزند .»
ظاهراً شيخ فريدالدين عطارنخستين عارف و شاعر بزرگ ادب فارسی دری  است که در باره ی مولانا و آينده ی او اظهار نظری کرده است .
شيخ عطار اسرارنامه آن منظومه ی عرفانی –  اخلاقی خود را به جلال الدين محمد  هديه می کند .
اسرارنامه که در سه هزارو سیصد بيت سروده شده است اين گونه آغاز می يابد :

به نام آن که جان را نور  دين  داد
خرد را در خدا  دانی يقين داد

به درستی معلوم نيست  که شيخ فريدالدين عطار  در اين هنگام چند ساله بوده است . برای آن که  درتاريخ تولد اوعقايد يک دستی وجود ندارد.
از پاره ای  شعر های  شيخ بر می آيد که او عمر درازی داشته است.چنان که او درشعر  زيرين اشاره  به هفتاد سالگی خود دارد  :

کارم از عشق تو به جان آمد
دلم از درد  درفغان آمد
چون زمقصود خود نديدم بوی
سوی  عمرم  ره ء زيان آمد
دين هفتاد  ساله داد به باد
مرد ميخانه ی مغان آمد

در جای ديگری خود را هفتاد و اند ساله گفته است:

مرگ در آورده پيش ، وادی  صد ساله را
عمر تو افگنده  شب بر سر هفتاد و اند

شيخ فريدالدين عطار به سال 618 در شهر شادياخ به دست سپاهيان چنگيز کشته شد.
تاريخ  تولد او را به اختلاف گاهی  512 –  513 نوشته اند ؛ اما استاد سعيد نفيسی  آن را 537 واستاد فروزانفر 540  دانسته اند که بيشتر اتفاق نظر بر سال  540 است.
بناً شيخ فريدالدين عطار به  هنگام ديدارمولانا ، 76 تا 77 سال داشته است. اما دولت شاه سمرقندی در چهار مقاله ، عمر شيخ  را يک صدو چهارده سال نوشته است.

درکنار دجله
چون کاروان سلطان العلما از نيشابور به مرز بغداد رسيد ، نکهبانان در کنار دجله  راه بر کاروان بستند  و پرسيدند که شما کیستيد ،از کجا می آييد ؟
روايت است که سلطان العلما  سر از عماری  به در آورد  و در پرسش نگهبانان پاسخ داد :
«من الله  و الی الله  و لا حول  ولاقوة الابالله ، از لامکان آمده ايم  و به لامکان  می رويم »
پاسبانان  خبر رسيدن  کاروان و اين پاسخ عجيب را به خليفه رساندند. گويند خليفه  از صلابت  چنين پاسخی  در شگفتی شده بود که  صاحب اين پاسخ  چه کسی می تواند باشد .او شيخ شهاب الدين  سهروردی را می خواهد و ماجرا بر می گويد . سهروردی به فراصت در می يابد  که بايد عارف بزرگی  از بلخ به بغداد رسيده باشد .  او از بارگاه  خليفه بر می آيد  و همراه  با شماری  از علمای محتشم بغداد  به استقبال  سلطان العلما  می شتابد. سهروردی  که خود از بزرگان طريقت بود .  هنگام ديدار، مولانا را  درآغوش گرفت وموزه از پای او بيرون کرد . در بغداد سلطان العلما بنا بر در خواست  شيخ شهاب الدين سهروردی   در حضور خليفه به مسجد  رفت و مردم را به راه راست ارشاد کرد  . او درپايان اين  موعظه  ،  دستار  ازسر بر گرفت  و خطاب به خليفه  گفت: « به گفتار حاسدان ، متملقان و سخن چينان توجه نکنيد ، سپاه غارتگر چنگيز  نزديک است .»
به هر  صورت  ، سلطان العلما، اين زنگ بيداری  را برای خليفه ء  بغداد زمانی به  صدا در آورد که  حمله ء  غارتگرانه ء چنگيز  به قلمرو امپراتوری   خوارزم  و از جمله بلخ  آغاز شده بود .
داکتر عبدالحسين زرين کوب  ،  موعظه و ارشاد سلطان العلما را در بغداد در حضور خليفه  امرغير محتملی می داند. او درکتاب جستجو در تصوف ايران دراين زمينه می نويسد :
« اين که مناقب نويسان گفته اند بهاءولد از ملاقات  باخليفه  و از قبول انعام او  خود داری کرده باشد با اداب و رسوم  عادی موافق  نيست  واين هم که گفته اند  در حضور خليفه منبر رفت  باتوجه با ضعف  عربيت  او که  ازمعارف بهاءولد بر می آيد ، قابل قبول نيست .»
به هر حال او پس از اقامت کوتاه در بغدادبه به زيارت خانه ی خدا رسيد .
سلطان العلما  پس از به جا آوردن حج به باور دکتر زرين کوب چند سالی را  در ارزنجان  به وعظ و تدريس پرداخت  و از آن حا به لارنده رفت  که امروزه به نام کرمن ياد می شود و درصد کيلو متری  جنوب خاوری  قونيه قرار دارد.
سلطان ولد همراه با خانواده هفت سال را در لارنده سپری کرد .
دکتر زرين کوب در  اين زميه در کتاب جستجو در تصوف ايران نوشته است :
«  در همين شهر بود  که مادر جلال الدين ، مومنه خاتون  معروف به مامی ، وفات يافت  و قبرش هنوز در آن جا باقيست . همچنين  در همين لارنده  بود که  بهاءولد، گوهرخاتون دختر شرف الدين لالا را  که مادرش  ازهمرهان  حرم وی بود  به تزويج  جلال الدين در آورد .»
همچنان گفته می شود که  سلطان ولد پسر مهتر مولانا به سال 623 برابر با 1226 در همين شهر به دنيا آمده است ؛ ولی او خود  در اين زمينه  در مثنوی ولدی اشاره يي ندارد .
سلطان العلما همچنان در لارنده بود که  سلطان علاًالدين کيقباد  پادشاه سلجوقی  روم شرقی  از اوخواست تا به  قونيه که درچهارصدو پنجاه کيلومتری جنوب شرقی استانبول  موقعيت دارد و در آن زمان پايتخت سلاجقه ی  روم شرق بود بيايد و  او  نيز چنين  کرد .
سلطان العلما به سال 627  قمری برابر با 1228 ميلادی  همراه با خانواده  به شهر قونيه رسيد و شهريان قونيه و سلطان روم شرقی از او به گرمی استقبال کردند .
اين که  امروزه از مولانا جلال الدين محمد بلخی به نام مولانای رومی و يا ملای رومی نيز ياد می شود،  يگانه دليل آن اقامت  مولانا جلال الدين  و باز مانده گان او در قونيه است .
از همين رو شماری از پژوهشگران در آثار خود  او را به صفت بلخی رومی نيزياد کرده اند .
برای آن که اگر مولانا جلال الدين  در بلخ زاده شد و آموزش های ابتدايي را از پدر وسيد برهان الدين محقق ترمذی فرا گرفت ، بعداً در حلب و شام  به آموزش های بيشتری پرداخت و  سر انجام در قونيه است که مدرس ، خطيب و مفتی بزرگی  می شود و به  آن چنان  شهرت محبوبيتی می رسد  که کران تا کران عالم اسلام  را به هم پيوند می زند . غير از اين اگر آفتاب زندگی مقدس او در بلخ طلوع می کند ؛ غروب آن را که خود طلوع ديگريست در قونيه  می بينيم . آفتابی که  فروغ جاودانه ی آن تاکنون نه تنها آسمان بلخ و قونيه را روشن نگهداشته  ؛ بلکه تمام  پهنای هستی شعر و ادب فارسی  و عالم  عرفان را ،  کهکهشان در کهکشان ستاره باران کرده است .
مولانا با طرح بلند آثار جاودانه ی خويش چنان رنگين کمانی از عشق و عرفان  آسمان های  قونيه و بلخ  را با هم پيوند می زند . چنان که امروزه  وقتی از او و آثار بی بديل او سخنی به ميان می آيد ،  اين دو شهر چون دو خواهر همزاد در ذهن ها و خاطره ها متجلی می شود .
خدا کند ،  من اين شايستگی را داشته باشم تا به تمام نهاد های فرهنگی دو کشور افغانستان و ترکيه و دولت های دو کشور پيشنهاد کنم که  بلخ و قونيه را به صفت شهر های خواهر به جهانيان معرفی کنند.
شايد هم يونسکو بتواند در اين ارتباط کاری انجام دهد .
اين امر نه تنها سبب استحکام دوستی در ميان دو کشور خواهد شد ؛ بلکه با گسترش روابط فرهنگی  در ميان بلخ و قونيه زمينه ی پژوهشهای تازه تری  درارتباط به روزگار، زندگی و آثار مولانا جلال الدين فراهم  می آيد.

مولانا در قونيه :

مولانا درآستانه ی بيست و چهار سالگی است که همراه با پدر و خانواده به قونيه می رسد  و کس نمی داند که تاچند سال ديگر اين خراسانی زاده ی  دانشمند چه غلغله ای در گنبد افلاک می اندازد .
اوست که قونيه  را به شهر عشق، عرفان ، شهر شعر و تصوف بدل می کند . چنان که  امروزه اگر قونيه را شهرتي است بدون ترديد آن شهرت از فيض و برکات مولانا و تجلی آفرينش های جاودانه او در چهار گوشه ی جهان است  . آن گونه که  تا هم اکنون همه ساله هزاران تن از اقصای عالم به زيارت آن پيشوای عشق و معرفت ، شعر و عرفان می شتابند.

سلطان العلما پدر مولانا مدت زمان درازی در قونيه دوام نمی آورد ، چنان که به روايت احمدافلاکی در مناقب العارفين، اوبه روز جمعه هيجدهم ربيع الاخرسال 628  هجری قمری که با ژانويه ی 1231 ميلادی برابر می شود ديده از جهان فرو می بندد . هم چنان به روايت او خاموشی سلطان العلما ،  علاالدين کيقباد سلطان روم شرقی را چنان در سوگ  و ماتم می نشاند که  هفت روز از  سراپرده  بيرون نمی آيد وتا چهل روز بار نمی دهد  و بر اسب سوار نمی شود .
مرگ پدر برای مولانا  مصيبتی بود مضاعف . برای آن  که او نه تنها  پدر بزرگوار؛ بلکه مرشد راز دان خود را نيز  از دست داده بود .روايت است که او باری گفته بود :« اگر پدرم سالی چند می ماند ، من محتاج مولانا شمس الدين تبريزی نبودم . »
با اين  حال بامرگ سلطان العلما مرحله ی ديگری درتکوين شخصيت مولانا آغار يافت .
روايت هايي وجود دارد که مولانا بنا بر وصيت پدر و ياهم بنا بر خواهش  مريدان دنباله ی کار پدر را پی گرفت  و بساط وعظ و تعليم  گسترد . بهاءالدين ولد در مثنوی ولدی در اين ارتباط گفته است :

تعزيه چون تمام شد پس از آن
خلق  جمع آمدند  پيروجوان
همه کردند  رو به فرزندش
که تويی  در جمال مانندش
بعد از اين  دست ما و دامن تو
همه بنهاده ايم  سوی  تو رو
شاه ما زين سپس توخواهی بود
از تو خواهيم جمله  مايه وسود

البته مولانا  تا اين زمان  علوم مروج عقلی و نقلی  روزگار را از پدرآموخته و به علم  و دانايي شهرت خوبی يافته  بود.
سيد برهان الدين محقق ترمذی که از مريدان و شاگردان سلطان العلما بود  با شنيدن مرگ او  به سال 629 خود را به قونيه  رساند .
گويند ،  سلطان العلما پيش از اين که بلخ را ترک کند، امر تربيت و آموزش فرزندش جلال الدين را  به سيد برهان محقق ترمذی  سپرده  بود وبدينگونه او را مربی و اتابک خداوندگار ساخته بود .
اين امر سبب شد تا بعداً سيد برهان الدين محقق ترمذی ، به لالای خداوندگار نيز شهرت پيدا کند.
غير از اين سلطان العلما به سيد برهان نيز توصيه نموده بود  که پس از  درگذشت او ، تربيت سير وسلوک صوفيانه ء جلال الدين را بر عهده گيرد . سيد برهان الدين ترمذی علاوه بر آموزش های ديگر ، رموز و دقايق زبان و ادبيات فارسی رانيز  به مولانا  آموخت  . گفته اندکه او پيوسته آثارحکيم  سنايي را می خواند و به اوچنان عشق می ورزيد که مولانا به شمس . همچنان اودر قونيه به مولانا اجازه ی ارشاد داد .
با اين حال نيروی شگرفی مولانا را به سوی جستجو های بيشتری می کشاند و او چنان  رودخانه يي در تکاپو بود تا خود را به دريای عمیق حقايق برساند . چنين بود که به تشويق محقق ترمذی و يا هم بنا بر انگيزه های درونی، مولانا جهت آموزش های بيشتر و ديدار با عارفان و مشايخ  روزگار ، از قونيه راهی  حلب گرديد . او  دراين شهر از فقيه بزرگ کمال الدين بن العديم  بهره گرفت  و اما  اين که چه مدت زمانی را  در حلب بوده است  به درستی روشن نيست. پس ازآن  به دمشق رفت .
ظاهراً سفرمولانا در حلب و  دمشق هفت سال را در بر می گيرد و او در سالهايي که در دمشق بوده است با عارف و انديشه گربرجسته ی آن روزگار ابن عربی  و چند تن ديگر ، ديدار هايي داشته است .
به قونيه که بر می گردد به اشارت سيد برهان الدين محقق ترمذی  به رياضت روی می آورد و پس از آن که محقق ترمذی به سال 638 هجری چشم از جهان فرو می بندد ، مولانا تا پنج سال ديگرکماکان  به تدريس علوم دينی ادامه می دهد . حالا اومفتی بزرگ شريعت است و هنوز با طريقت ميانه  مستقيمی ندارد .

خاموشی پيش از توفان

روزها بدينگونه در قيل و قال مدرسه می گذشت . شهر قونيه  در آرامش کامل به سرمی برد . مولانا مشغول وعظ  و ارشاد و تدريس بود.اضافه از چهار صد دانشجو از کشور های گوناگون عالم اسلام بر گرد او حلقه می زدند و به  اندرز و ارشاد  و درس او عاشقانه گوش می نهادند ؛ اما کس چه می دانست که تا چند روز  ديگر مولانا شمس الدين تبريزی همان پشمينه پوشی که باری در مناجاتی  به درگاه خداوند فرموده بود که :« هيچ آفريده يي از خاصان توباشد که صحبت مرا تحمل تواند کردن ! و در حال از غيب اشارت رسيده بود که  اگرحريف  صحبت خواهی به سوی روم سفر کن !» چنان توفانی از شور و شيدايي به قونيه می رسد و همه کوی و بر زن  پر از هياهوی می گردد. آری  چنين بود که شمس پای پياده سرزمين های دوری را  درنورديد و سر انجام اين پرنده ی سدره نشين که جز بر شاخه ی عشق  بر جای ديگری نمی توانست آشيان بيارايد ، به روز شنبه بيست و ششم جمادی الاخر سال  642 برابر به قوس يا  آذرماه 623 خورشيدی در خان  شکر فروشان  قونيه نزول کرد.

دکترصاحب الزمانی  در” خط سوم ” يک چنين سيما نگاريي از شمس به دست می هد :
« شمس الحق والدين ، بن علی  ، بن ملک داد تبريزی  را در شهرتبريز پيران طريقت ” کامل تبريزی ” خواندندی ، وجماعت  مسافران صاحب دل  او را ” پرنده  ” گفتندی ، جهت طی زمينی که داشته است.
دراول حال  مريد شيخ ابوبکر تبريزی سله ( زنبيل ) باف شده بود .در آخر چون کمالات او ، از حد  ادراک مردم گذشت ، در طلب اکملی سفری شد و مجموع اقالم را چند نوبتی گردی بر آمد . به خدمت چندين  اکابر معنی و صورت  رسيده ، نظير عظمت خود  نيافت و مطلوب و محبوب خود را  همی جست  تا به قونيه رسيد .»
شمس که در خان شکر فروشان فرود می آيد حجره يا اتاقی  به اجاره می گيرد و بر دروازه ی آن قفل می آويزد گران قيمت ، و کليد آن را  بر گوشه ی دستارچه ی قيمتي خويش  می بندد و بردوش می آويزد تا مردم  را گمان آيد که او تاجر بزرگيست .اين همه به دليل آن است که مولانا شمس الدين هميشه  از اين امر که مردم او را بشناسند گريزان بوده است . اماشمس در آن حجره  از متاع جهان جز کهنه بوريايي ، شکسته کوزه يي و بالشی از خشت خام  ، چيز ديگری نداشت.
از چگونگی  دوران کودکی او اطلاعات چندانی  در دست نيست و تنها بر اساس رواياتی که وجود دارد او يک کودک استثنايي  بوده که کردار و رفتار او حتی پدرش را نيز  به شگفتی واداشته بود . هميشه دلتنگ بوده و از کودکان ديگر گوشه گيری می کرده  و با آنها همبازی نمی شده است . سال تولد او نيز به روشنی معلوم نيست و اما پژوهشگران بيشتر براين باور اند که  شمس هنگامی که به قونيه رسيد کما بيش شصت ساله بوده است . اگر او  را دقيقاً در اين هنگام شصت ساله بدانيم با  در نظرداشت سال  ورودش به قونيه (623) خورشيدی  ، می توان سال تولد او را 563 خورشيدی  فرض کرد .
ازتحليل سخنان مولانا در مجالس سبعه ،  شماری از محققان و از آن ميان  دکتر عبدالحسين زرين کوب  به اين نتيجه رسيده اند که مولانا  در آستانه ی  سالهای ورود شمس  به قونيه ، آمادگی و ظرفيت  يک  دگرگوني عرفانی  را در خود  داشته است .
او در کتاب پله پله تا ملاقات خدا می نويسد  :« مولانا به نحوی خواسته يا نا خواسته  يا ناخود آگاه  مدتها پيش  از آن که شمس به قونيه برسد  و شايد سالها قبل  ازآن که زنگ بيداری  برايش به صدا در آيد ، نشانه هایی  ازاين آمادگی را نشان  می داد. »
او در ادامه می نويسد که تنها صلاح الدين پير و حسام الدين جوان  که با شوق  و ارادت مجالس مولانا را  دنبال می کردند ، درابياتی که  مولانا  بر منبر می خواند ، درقطعه  هايي که  در طی مواعظ نقل می کرد  و درخطابه های  عتاب آميزی که با جمع  حاضران داشت ، امادگی او  را برای يک تبديل  مسير ناگهانی  ظاهر و قابل تشخيص می ديدند .»
عطااًلله تدين درکتاب ” به دنبال آفتاب … ” می نويسد که روزی کسی از مولانا پرسيد که اين  علم حال را از کجا آموختی ؟ او در پاسخ گفته بود :
« در مکتب سيد  برهان الدين محقق ترمذی  به دستورش به چله و رياضت پرداختم . مدت نه سال مصاحب و ملازمش بودم  و به دستور او به حلب و شام رفتم  .وقتی که برنامه ی رياضت و سير وسياحتم به پايان رسيد استادم ، مرشدم  سيد برهان الدين  مرا در آغوش گرفت  و گفت : ” فرزندم  در جميع  علوم عقلی و نقلی و کشفی بي نظيربودی هم اکنون در اسرار باطن و مکاشفات روحانی انگشت  نمای مردم خواهی شد .”
مولوی در ادامه می گويد  که با اين حال يک ندای درونی  مرا نويد می داد  تا درانتظار پيشوا، قطب و مرشد ديگری باشم .پنج سال منتظربودم . دراين پنج سال  به تدريس  فقه و اصول  پرداختم  و شما می دانيد  که هر  روز درمجلس  درسم  چهارصد تن  از علاقه مندان  و دانشجويان علوم دينی  حاضر می شدند ؛ اما من منتظربودم  تا آفتاب  حقيقت  و عرفان  درافق قونيه  طلوع کند . وقتی که پرتو شمس  بر ذات وجودم افگنده شد  طريقه و روشم تغييرکرد .»
از پاره يي شعر های ديوان شمس نيز می توان چنين نتيجه گرفت که مولانا پس ازخاموشی  سيد برهان الدين محقق ترمذی به گفته ی خودش  چشم انتظار رسولی از لامکان بوده است :

ای بانگ و صلای آن جهانی
اي آمده  تا مرابخوانی
ما منتظر دم تو بوديم
باز آ که رسول لامکانی
پيش تو امانت شعيبيم
ما را بچران  به مهربانی

نخستين ديدار و نخستين پرسشها

اين که شمس چگونه و درکجا نخستين بار  با مولانا ديدار کرده است، روايات گوناگونی وجود دارد .
افلاکی می  گويد : « روزی در ميان هنگامه ی مردم  در شهر دمشق  حضرت مولانا  دست مبارک مولانا شمس الدين را  بگرفت و فرمود :
« صراف عالم  مرا درياب ! تا شمس از عالم استغراق  به خود آمد مولانا رفته بود .»
از اين ديدارکه احتمالاً در زمانی که مولانا در دمشق مشغول آموزش و ديدار با مشايخ آن سامان بوده ، رخ داده است ، نمی توان به حيث يک ابرانگيزه  ياد کرد که سبب دگرگونی مولانا شده باشد. برای آن  هيچگونه گفت وگويي در ميان آن ها صورت نگرفته است . ديداری که مولانا را از نهاد دگرگون  می کند  در قونيه رخ  می دهد  ، ديداری که  دانشمندان  از آن به حيث شگفتی انگيز ترين حادثه درتاريخ ادبيات و عرفان فارسی و حتی جهان ياد کرده اند.

روايت ها
چنين روايتی وجود دارد که   روزی در شهر قونيه مولانا سوار بر موکبی همراه با جماعتی  از شاگردان و مريدان سالمند  از  مدرسه ء پنبه فروشان  به خانه بر می گشت . رضايتمند از تدريس  و شادمان از شهرتی که در اين دوران جوانی برايش دست داده است . ظاهراً سلوک فقيهانه ی مولانا  نشان نمی دهد  که او آماده ی پذيرش يک ديگرگونی بزرگ بوده باشد ، در چنين وضعی ناگهان رهرو ناشناس و پشمينه پوشی بر سرراه مولانا می ايستد وعنان موکب آن فقه و مدرس پرابهت شهر را می گيرد ، آن گاه  چشم درچشم  او می  دوزد و  با صدای بلندی اين پرسش تکان دهنده  را مطرح می کند :
«های صراف عالم معنی!محمد (ص) برتر بود يا بايزيد بسطامی ؟»
مولانا  که عالی ترين مرتبه ی اوليا را از نازلترين مرتبه ی انبيا  هم فروتر می دانست با لحن آميخته با خشم و پرخاش پاسخ داد :
«محمد سر حلقه ی انبياست و بايزيد بسطامی را  با او چه نسبت ؟»
رهگذرناشناس دوباره می پرسد :
پس چرا محمد می گفت : « ما عرفناک حق معرفتک » درحالی که  بايزيد می گفت : « سبحانی ، ما اعظم شانی ! »  گويند  مولانا از هيبت اين پرسش بيفتاد و از هوش برفت .چون به خود آمد ، دست آن ناشناس  پشمينه پوش را که جز مولانا شمس الدين تبريزی  کسی ديگری نبود  ، بگرفت و به حجره يی در مدرسه و به  روايت ديگر به حجره ی صلاح الدين  زرکوب برفت .  گويند که  چهل روز و به روايت ديگر سه ماه  در آن حجره  به خلوت  نشستند و کسی را  زهره ی آن نبود  تا به خلوت ايشان در آيد . بدينگونه  شمس  هنگامه و غلغله ی بزرگی را در شهر قونيه بر پا کرد .
دراين ارتباط اين روايت نيز وجود  دارد که مولانا را از اين پرسش چنان حالتی دست داد که گويي در نظر او هفت آسمان  از همديگر جدا شده و بر زمين فرو ريختند و آتش بزرگی از باطن مولانا به دماغ و جمجمه اش زد و دودی تا ساق عرش بر آمد.
مولانا با يک چنين حالتی  در پاسخ گفته بود :« ابايزيد را تشنگی از جرعه يي ساکن شد  و دم از سيری زد ، کوزه ی ادراک او  از آن مقدار پر شد   و آن  نور به مقدار  روزن خانه ی او بود ؛ اما  حضرت مصطفی (ص) را استسقای عظيم  بود  و تشنگی در تشنگی  و هر  روز دراستدعای  قربت زيادتی بود  و از اين ادعا مصطفی (ص ) عظيم است . از بهر آنک ، چون او ، بايزيد  به حق رسيد خود را پر ديد  و بيشتر نظر کرد . اما مصطفی (ص) هر روز  بيشتر می ديد و پيشتر  می رفت و انوار عظمت  و قدرت  و حکمت  حق را  روز به روز و ساعت به ساعت  زياده می ديد . ازاين ” ماعرفناک حق معرفتک ” می گفت … همانا مولانا شمس تبريزی  نعره يي بزد  و نقش بر زمين بشد .
هرچند شماری از پژوهشگران اين احتمال را می دهند که ممکن است چنين پرسش هايی  در نخستين ديدار شمس با مولانا مطرح شده  و در نتيجه بحث ها و گفتگوهايی  را به ميان آورده باشد ؛ ولی با اين حال دگرگونی و شيفتگی عارفانه ی  مولانا را نمی توان تنها و تنها نتيجه ی همين پرسش ها و نتيجه ی نخستين ديدار آنها بر سر بازار قونيه دانست.
برای آن که در اين مورد می توان دلايل ديگری را نيز مطرح کرد :
نخست اين که مولانا ، پيش از  رسيدن شمس به قونيه  به آن مرحله از ظرفيت روانی و سلوک  صوفيانه رسيده بود  تا يک چنين شيفتگی و دگرگونی بزرگ را بپذيرد.
اگر طرح چنين پرسشهايی را يگانه دليل دگرگونی مولانا بدانيم  در آن صورت ازتاثير شخصيت عارفانه ی شمس بر او چشم پوشی کرده ايم . در حالی که  تاثير شخصيت را  می توان  به حيث يک عامل بسيار مهم و سازنده  درامر دگرگونی و شيفتگی مولانا در نظر داشت تا آن حکايات  و روايات ساخته و پرداخته شده  به وسيله ی مريدان و علاقه مندان که عمدتاً استوار برامر کرامات و مسايل مربوط به خرق عادت است .
چنان که گويند:
روزی شمس  به مجلس مولانا در آمد ، او را در کنار حوضی نشسته ديد. شمس با نوعی استهزا  به کتابهای که در کنارمولانا بود اشاره کرده پرسيد که اين ها برای چيست؟ مولانا در حالی که غرور فقيهانه اي در نگاه هايش موج می زند با وقار دانشمندانه يي می گويد :«اين کتابها علم قال است  و ترا با آن چه کار!»
شمس کتابها را بر گرفته  یکی یکی در آب می اندازد . مولانا پرخاش می کند . شمس با  آرامی کتابها را يک يک درحالی  از آب  به در می  آورد که همه همچنان خشک اند  و آبی در آنها نفوذ نکرده است . مولانا با تعجب می  پرسد :
«اين ديگر چه سِر است ؟ » شمس می گويد  : «اين ذوق و حال است  تو را ازآن چه خبر !»
نتيجه يي که می توان از اين قصه ها گرفت اين است که سر انجام شمس ، مولانا را از علم مدرسه يعنی از علم قال به سوی علم حال می کشد و بر تری آن را برای او نشان می دهد .
ديدارشمس با مولانا را به نام مرحله ی شيدايي مولانا و تولد دوباره ی او ياد کرده اند. اما به گفته ی دکتر شفيعی کدکنی « اگر تولد  دوباره ی مولانا  مرهون  برخورد با شمس  است ، جاودانگی نام شمس حاصل ملاقات  او با مولاناست .»
به هرحال ، ديدار شمس با مولانا به هر گونه يی که رخ داده باشد و تذکره نگاران و راويان هرگونه روايات و حکايات گوناگون و متضادی که ساخته باشند ؛  با اين همه  اين ديدار را می توان بزرگترين و شگفت انگيز ترين رويداد در زندگی مولانا و شمس خواند  .

نتيجه ی ديدار
هر چند چگونگی ديدار شمس با مولانا يکی از موضوعات دلچسب  درشرح زندگی و احوال مولانا  می تواند به شمار آيد  ؛ ولی  امروزه پژوهشگران بيشتر به نتيجه ی اين ديدار می انديشند تا به چگونگی وقوع آن . اين ديدار  به  هرصورتی که بوده رخ داده است ؛  مهم اين است که در نتيجه ی اين ديدار مولانا به زندگی تازه يي می رسد وچنان  مرحله يي در شخصيت عرفانی  او آغاز می شود که امروزه تمامی بحث های مولوی شناسی را به خود اختصاص داده است . واعظ و زاهد بزرگ شهر به يک  شاعر  درويش  و يک عاشق شيدا بدل می شود.
اکثر پژوهشگران نه تنها آغار شيدايي مولانا را نتيجه ی اين ديدار می دانند ؛ بلکه باور دارند که آغاز شاعری مولانا نيز  به همين  زمان بر می گردد که او دراين هنگام  سی وهشت و به روايت ديگر سی و نه سال داشته است .
در ارتباط به ديدار و خلوت نشينی های شمس و مولانا ، استاد بديع الزمان فروزانفر،  مسايل بحث  بر انگيزی را مطرح می کند ، او می گويد:
« شمس الدين به مولانا چه آموخت  و چه افسون ساخت  که چندان فريفته گشت و از همه چيز  و از همه کس صرف نظرکرد  و در قمار محبت نيز خود را در باخت ، بر ما مجهول است !»
او  در ادامه  می گويد :
« چگونه شد که مولانا  پس از خلوت با شمس روش خود را بدل ساخت . به جای اقامه ی نماز و مجلس وعظ به سماع بر نشست  . چرخيدن و رقص بنياد کرد و به جای قيل و قال مدرسه  و اهل بحث ، گوش به نغمه ی جانسوز نی  و ترانه ی دلنواز رباب نهاد.»
مولانا جلال الدين از اين ديدار بسيار شگفت زده است . آن گونه که در  ديوان شمس می گويد :

من که حيران زملاقات توام
چون خيالی زخيالات توام
فکرو انديشه ی من از دم تست
گويي الفاظ و عبارات توام

سلطان ولد فرزند بزرگ مولانا در مثنوی ولدی يا ولد نامه ، در ارتباط به اثر گذاری  ديدار شمس برمولانا اين گونه سخن می راند :

غرضم از کليم مولاناست
آن که او بی نظيرو بی همتاست
مفتيان گزيده شاگردش
همه صفها  زده  زجان گردش
با چنين عزو قدرو  کمال
دايماً بود طالب ابدال
خضرش بود شمس تبريريزی
آن که با او اگر  در آميزی
هيچ کس را به يک جويي نخری
پرده های ظلام  را بدری
بعدی بس انتظار رويش ديد
گشت سِرها بر او چو روز پديد
ديد آن را که هيچ نتوان ديد
هم شنيد آنچه کس  زکس نشنيد
ناگهان شمس الدين رسيد به وی
گشت فانی زتاب نورش فی
گفت گرچه به باطنی  تو گرو
باطن باطنم من اين بشنو
عشق در راه من بود پرده
عشق زنده ست پيش من مرده
دعوتش کرد  در جهان عجب
که نديد آن به خواب ترک و عرب
شيخ استاد  گشت نو آموز
درس خواندی چو کودکان  هر روز
منتها بود مقتدی شد باز
مقتدا بود مقتدی  شد باز
گرچه در” علم فقر” کامل بود
“علم نو” بود  کو به وی بنمود
رهبرش گشت شمس تبريزی
آن که بودش نهاد خود ريزی

در مناقب العارفين افلاکی آمده است که :« سه ماه تمام شمس و مولوی در حجره ی خلوت نشستند  و اصلا بيرون نيامدند  و بکلی حضرت مولانا  از تدريس  و تذکير فارغ گشته بود . تمامت اکابر و  علمای قونيه  به جوش و خروش عظيم در آمدند  که :
اين چه حالست !
و اين شخص  چه کس است ! و کيست و از کجاست که مولانا را  از دوستان قديم بريده  و به خود مشغول کرده !»

خلوت نشينی های پیوسته شمس با مولانا  گذشته از اکابر و مريدان  نگرانی هايي را نيز  در خانواده ی مولانا به وجود آورده بود.
علاءالدين فرزند ميانه ی مولانا که به مانند دانشجويان ديگر، بيرون از مدرسه ، علم و کتاب  به هيچ چيز ديگری اهميت نمی داد با نوع سوء ظن به شمس تبريزی نگاه می کرد و علاقه  نداشت که  او با خلوت نشينی هايش مولانا را از مجالس درس و وعظ باز دارد .
به همين گونه  کراخاتون ، همسر دوم  مولانا  از اين که شمس ، شوهر عزيزش را از کنار او دور کرده بود ، نسبت به شمس ناخرسند بود ؛ اما اعتمادی  که مولانا به شمس داشت  مانع از آن می شد ، تا او مخالفت خود را آشکار کند .
دراين ميان تنها سلطان ولد  فرزند مهتر مولانا که هنگام رسيدن  شمس به قونيه ، حدود بيست سال داشت با نوع اعجاب به سوی شمس می ديد . با اين حال او  در آن هنگام هنوز جرات  آن را نداشت تا با شمس باب بحث و گفتگو را بگشايد . از اين که پدرش  عشق و علاقه ی عجيبی به اين مسافر نا شناس نشان می  داد ، اين امر  او را بر آن وا می داشت  تا نسبت به شمس احترام و محبت بزرگی  در خود احساس کند .

رابطه ی شمس با مولانا ، يک رابطه ی زايشگراست . بنياد اين رابطه را عشق به وجود آورده است. مولانا به شمس عشق می ورزد و اما اين عشق  در حقيقت  عشقی است به يک انسان کامل .اين عشق تاثیر متقابلی  دارد . اگر مولانا  در مرحله ی دوم شخصيت خود چشم به راه مرشدی است  و سرانجام آن را در  هستی شمس پيدا می کند ، شمس نيز  در  جهت رسيدن به آن الهام غيبی که او را به سوی روم فرا خوانده بود ، شهر ها و سرزمين های گسترده يي را درجستجوی مولانا،  پای پياده منزل زده است .
اين عشقی که اساس  طريقه ی مولوي را  می سازد ، عشق  الهی است  نه عشقی که  ازجلوه ها ی ظاهری رنگ گيرد.

عشقهای کزپی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود

اين عشق چنان سراپای هستی مولانا را فرا گرفته است که ديگر  او در برابر اراده و گفته های شمس  ، اراده ومقاومتی ندارد . گويي دو دريای خروشان با تمام  موجها و توفانهای که دارند با  هم در آميخته  و به يگانگی رسيده اند .
از مولانا روايت است که :
« چون مولانا شمس الدين به من رسيد، به تحکم تمام فرمود  که ديگر سخنان  پدرت را مخوان ! با کس  سخن مگو ، مدتی خاموش باش به سخن گفتن  نپرداختم ، و از  اين رو که سخنان ما  غذای جان عاشقان شده بود ، به يک باره  تشنه ماندند .»
بازهم  درارتباط  به پيروی  مولانا از شمس ،  فريدون بن احمد سپهسالار در  رساله ی خود چنين  روايت می کند  :
« خداوند گار ما ، از ابتدای حال  به طريقه و سيرت پدرش مولانا بهاءالدين ولد ، مشغول بودند؛ اما سماع هرگز نکرده بودند. چون مولانا شمس الدين  را به نظر بصيرت ديد ، عاشق او شد  و به هرچه او فرمودی  ، آن را غنيمنت  داشتی .
پس اشارت فرمود که  ” در سماع  در آ ! که آن چه  طلبی در سماع ، زياده خواهد شدن . ” بنا بر اشارت ايشان ، در سماع در آمد ، آن چه فرموده بودند  در حالت سماع به معاينه  ديدند  و تا آخرعمر برآن سياق  عمل کردند و آن  را طريق  و آيين ساختند .»
صاحب الزمانی در خط سوم  می نويسد  :
« عشق مولوی به شمس ، شيفتگی ، شيدايي و شوريدگی  حاصل از  بر خورد اين  دو ابرمرد ، بيقراری،  دلهره ، حسرت ، اميد ، انتظار ، پای کوبی ، ذوق زدگی  و هراس مولوی  از بودن يا نبودن  با شمس ، باهيچ  معيارمحبت ، با هيچ  نصاب عشق ، با هيچ نظام سر سپردگی و شيدايي متداول بشری  باهيچ اصل شناخته شده ی  روانکاوی غربی  باهيچ الگوی  پذيرفته شده ی معمول  در  روابط انسانی ، قابل درک ، قابل اندازه گيری ، قابل  بررسی  و کاوش  و درخور  ظرفيت فهم ، و توجيه و تفسير نيست ؛ بلکه  يک  مورد استثناييست !
چگونه می توان  اين همه فغان  و شوریدگی  بی سابقه  را از يک مرد  42 ساله  تا پايان عمر( شصت و هشت سالگی ) اش  به خاطر فقدان  يک پير مرد  شصت و اند ساله ، توجيه نمود ؟»

مولانا از ديدگاه شمس
اين تنها مولوی نيست که شيفته ی  شمس شده است ؛ بلکه شمس نيز  دستخوش  توفان و التهاب  بيکرانه  و بي سابقه اي نيز شده است .
درقونيه است که شمس لب  به سخن  می گشايد. چنان که باری گفته بود :« از برکت مولانا ست ، هرکه  از من  کلمه اي می شنود .»
ديوان شمس چنان دريای خروشانی ،  بيانگر عشق ، توفان و آن  دگرگونی و حالتيست که  مولانا نسبت به شمس دارد ؛ ولی توفان درونی شمس نسبت به مولانا را  تنها می توان  از سخنان روايت شده از او ، و مقالات او درياقت کرد .
چنان که شمس در برابر فصاحت و  رسايي سخنان مولانا  بيان عجز می کند  و می گويد  :
« مولانا در علم و فضل  درياست ؛ وليکن  کرم آن باشد که سخن بيچاره بشنود . من می دانم  و همه می دانند  که در فصاحت  و فضل  مشهور است .»
جای ديگری می گويد :
« کسی می خواستم از جنس خود که او را قبله  سازم  ، روی بدو آرم  که از خود ملول  شده بودم . اکنون  چون  قبله ساختم  ، آن چه من می گويم  فهم کند ، دريابد .»
سپهسالار روايت می کند که روزی  مولانا شمس الدين تبريزی  در باره ی مولانا می فرمود :
« يک قول مولانا پيش من  هزاردينار صره باشد ؛ زيرا  دری که بسته بود باز از  او شد . والله که من در شناخت مولانا ، قاصرم ! در اين سخن هيچ نفاق نيست و تکلف نيست … مولانا را بهتر  دريابيد ، تا بعد از آن ، خيره نباشيد! همين صورت خوب و سخن خوب که می گويد ، بدين غره  و راضی نشويد که ورای اين چيزی هست . آن را طلبيد از او .»
در جای ديگری  افلاکی از قول  سلطان ولد  روايت می کند  که روزی شمس الدين تبريزی  به پدرم می گفت :
« مرا شيخی بود  ابوبکر نام در شهر تبريز، جمله ولايت ها  را از او يافتم ؛ اما در من چيزی بود که شيخم نمی ديد و هيچ کسی نديده بود ، آن چيز را در اين حال مولانا ديد .»
شمس تا پيش  از اين که به ديدار مولانا برسد احساس دلمرده گی داشته و خود را  به آب ایستاده اي همانند می کند :
« آبی بودم ، بر خود می جوشيدم ، می پيچيدم  و بوی می گرفتم  تا وجود مولانا بر من زد و مرا  از ياًس و  دل مردگی  به در آورد . مردم ، قدر فرزند سلطان العلما را  بدانيد  و به گفته هايش توجه کنيد !»
پيوند عرفانی و روانی شمس با  مولانا به پيمانه ای است که او تنها آن ساعاتی را عمر خود حساب می کند که در محضر مولانا بوده است :
« ازآن ِ ما اين ساعت عمر است که به خدمت  مولانا آييم .»

غيبت نخستين شمس 

هر قدر که مولانا، بيشتر به خلوت نشينی با شمس می پرداخت  و به سماع در می آمد  و در خانه  بر آشنا و بيگانه  می بست  و در دل جز بر خيال دوست بر ديگران  بازنمی کرد ؛ مريدان و اهل قونيه  بيشتر بر شمس  خشمگين می شدند  و فکرمی کردند  که اين مرد  به جادويي و افسون  مولانا را  از  آن ها گرفته است که  ديگراوبرمسند  تدريس و کرسی وعظ نمی  رود .
ظاهراً  شمس  يک چنين وضعيت  دشواری را دريافته بود .  شايد هم همين امر سبب گرديد که نا گهان  پس از چهارصدو پنجاو هفت روز يعنی  پانزده ماه و يک هفته دمسازی با مولانا،  قونيه را ترک کند . پژوهشگران  تاريخ غيبت  نخستين شمس از قونيه را  روز پنج شنبه  بيست ويکم 643 هجری قمری نوشته اند . شماری از پژوهشگران غيبت نخستين شمس را به نام غيبت صغری  نيز ياد کرده اند .
مولانا پس از غيبت شمس به درد فراق گرفتار آمد و در فراق محبوب  شعر های سوزناکی می سرود . می گويند مولانا از فراق شمس چنان نالان و گريان شد  که به قول فرزندش سلطان ولد :

 بانگ و افغان او به عرش  رسيد
ناله ا ش را بزرگ و خورد شنيد

مريدان  در آغاز از غيبت شمس شادمان بودند و ساده انگارانه می انديشيدند که پس از آن   مولانا دوباره بر منبروعظ خواهد رفت  و گرم جوشی پيشين را با آنها از سر خواهد گرفت ؛ بر خلاف اين تصور متوجه شدند که مولانا  از دوری  شمس با رنج بزرگی سر دچار شده و هيچ گونه رغبتی به آميزش با  آن ها  ندارد .  ملال خاطرمولانا را پايانی نبود . مريدان وقتی چنين ديدند ، ناراحت شدند  و از رفتاری که نسبت  به شمس کرده بودند به نزد مولانا به عذرخواهی در آمدند.
پس از مدتی ، به مولانا  خبر می رسدکه شمس آن صنم گريز پا در دمشق است . به روايتی شمس نامه يي به مولانا می فرستد  که او در دمشق است . شايد اين نامه پاسخی بوده به نامه های که پيش از اين  مولانا  به او فرستاده  بود.
چنان که مولانا در يکی از غزلهايش شکايت دارد که دوست جانی او درآن غريبستان نامه های او را نمی خواند  و يا هم راه برگشت را نمی داند.

جانا  به غريبستان چندين به چه می مانی
باز آ تو ازاين غربت تا چند  پريشانی
صد نامه فرستادم  صد راه  نشان دادم
يا راه  نمی دانی يا نامه نمی خوانی
گرنامه نمی خوانی  خود نامه ترا خواند
وراه نمی دانی  در پنجه ء ره دانی
باز آ که در آن محبس  قدر تو نداند کس
با سنگ دلان منشين  چون گوهراين کانی

هرچند دمشق برای مولانا شهر خاطره ها  ،شهر علم و آموزش است ؛ ولی حالا ديگر او شيفته  و سرگشته ء دمشق نيز شده   است . برای آن که بوی شمس از آن سوی به مشام جانش رسيده است.

ما عاشق و سر گشته ء  و شيدای دمشقيم
جان  داده  و دل بسته ء سودای دمشقيم
زان صبح سعادت که بتابيد  از آن سوی
هر شام و سحر مست سحر های دمشقيم
چون جنت  دنياست  دمشق ازپی ديدار
ما منتظر  رؤيت  حسنای دمشقيم

نامه ها و شعر های را که  مولانا  به شمس  می فرستد ،  ظاهراً پا سخ عملی خود را نه می  يابند و شمس همچنان  در دمشق می ماند، تا اين که مولانا فرزند مهترش سلطان ولد را همراه با گروهی از مريدان ، با نامه و هديه هايی در جستجوی شمس به دمشق می فرستد .

برويد ای حريفان بکشيد يار ما را
به من آوريد يک دم  صنم گريز پا را
به ترانه های شيرين به  بهانه هایی رنگين
بکشيد سوی خانه مهی خوب خوش لقا  را
اگر او به وعده گويد که دم دگر بيايم
همه وعده مکر باشد بفريبد او شما را
دم سخت گرم دارد  ، که به جادويي و افسون
بزند گره بر آب و،  و ببندد او هوا را
به مبارکی و شادی چو نگار من در آيد
بنشين  نظاره می کن  تو عجايب خدا را
چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان
که رخ چو آفتابش بکشد چرغ ها را
برو ای دل سبکرو به يمن به دلبر من
برسان سلام و خدمت  تو عقيق بی بها را

به روايت سپهسالار: « سلطان ولد، چون به دمشق رسيد ، ياران را اشارت فرمود  تا  در هر طرف شمس را طلب دارند و آن گنج را درهر کنج بجويند .
بعد از چند روز آن عالم حقايق را  در گوشه يي يافتند  که مستغرق گشته بود  و هيچ کس  را از  اهل آن بلاد  بر معامله ء ايشان  وقوف نبود .
سلطان ولد باتمام ياران به بنده گيش در آمدند ، سيم و زری را که با خود آورده بودند  به حضرت شان  نهادند  و سلام حضرت ” خداوندگار” و مکتوب رسانيدند .
مولانا شمس الدين به خنده يی خوش فرمود:
ما را به سيم و زر چه فريبيد ؟ ما را طلب مولانا  کفايت است  و از سخنان او و اشارات او  تجاوز چگونه  توان کردن ؟ »

بازگشت شمس به  قونيه
شمس دعوت سلطان ولد و ياران او را  می پذيرد  و در  ذيحجه ء 644 هجری قمری  از دمشق در حالی به قونيه بر می گردد که سلطان ولد، اين همه فاصله را پای پياده  در رکاب او  پشت سر می گذارد .
افلاکی روايت می کند  که مولانا شمس الدين پس از بازگشت به قونيه  بشاشت می کرد و دربنده گی  خداوندگار در ارتباط  به بهاءالدين ولد می گفت :
« … اکنون مرا از موهبت  حق تعالی  دو چيز است : يکی سر  و ديگر سِر. سرم را  در راه مولانا به اخلاص تمام فدا کردم  و سِر خود را  به بهاءالدين  بخشيدم  تا حضرت مولانا  شاهد حال باشد. چه اگر  بهاءالدين را عمر نوح بودی  و همه را  در عبادت  و رياضت صرف کردی  آنش ميسر نگشتی که دراين سفر ازمن  به وی رسيد . اميد است از حضرت مولانا  نيز  نصيبها  يابد  و به کمال پيری رسد و شيخ کامل شو د.»
تذکره نگاران همه گان بر اين قول متفق اند که غيبت نخستين  مولانا شمس الدين تبريزی از قونيه به دليل اذيت های بوده است که به وسيلهء شماری از مريدان و هواخواهان متعصب مولانا به او می رسيده است . با اين حال بر اساس آن سخنان شمس که داکتر صاحب الزمانی در”خط سوم ” آورده است می توان مسايل ديگری را نيز مطرح کرد . غالباً اين سخنانی است که  شمس پس از باز گشت به قونيه خطاب  به مولانا گفته است :
«  تو آنی که نياز می نمايي ! تو آن نبودی که بي  نيازی و بيگانه گی می نمود! آن ، دشمن تو بود ! می رنجاندمش . آخر من ، ترا چگونه رنجانم که اگر بر پای تو ، بوسه دهم  ترسم مژه ء من ، درخلد ، ترا خسته کند .»
از اين گفته های بر می آيد که شمس هنوز در مولانا چيزی می ديده که آن چيز می توانسته است  چنان هايلی جريان  درهم آميزی روانی  و عرفانی مولانا و شمس را آسيب برساند.  آن چيز نوع حس بيگانه گی  و حس بي  نيازی در مولانا بوده است ، بناً می توان غيبت نخستين شمس را به نوع تربيت  سلوک عارفانه  تعبير کرد و يا هم می توان از آن به نوع تاًديب عرفانی ياد کرد . در اين سخنان شمس نوعی طنز و طعنه نسبت به آن حسی که  درمولانا  ديده بوده ،  احساس می شود .
همچنان می توان گفت  که شمس  با اين غيبت خود خواسته است تا هرگونه   ذره ء منيت را در  مولانا از بين ببرد و با غيبت خود  اورا درکورهء عشق پخته و پخته تر سازد .

غيبت دوم يا غيبت کبرای شمس
به روايت  سپهسالار:  « چون  مولانا شمس الدين به قونيه برگشت  حضرت  خداوندگار ، بيش از  اول به شمس در آميخت  و اخلاص بيش از حد، بر غايت فرمود ، شب و روز به صحبت يکديگر  مستغرق بودند .»
مولاناکه اعتقاد را بادبان مرد می داند  و  می گويد همچنان که باد در بادبان می وزد و کشتی را به  هدف می رساند  به همان گونه  آنانی که از اعتقاد  بادبانی نداشته باشند ، سخنان بزرگان و او ليا آن  ها را به منزل  نمی رساند. مولانا پس ازبازگشت شمس يک چنين سخانی را به دوستان خود درميان می گذاشت و به آنها نويد می داد که اين بار آنها  از سخنان شمس  ذوق بيشتری خواهند يافت.
با اين همه اين بار نيز شمس  درقونيه  با جهل و تعصب عوام رو به رو گرديد. او حرکات ناشايسته يي را که آن جماعت تنگنظروحسود در برابر او انجام می دادند با شکيبايي تحمل می کرد و از سرلطف و احسان و کمال حلمی که داشت به مولانا ، چيزی نمی گفت تا اين که روزی  ناگزيرازآن شد،  تا  به گونه يي حکايت ، شمه يي آن را برای سلطان ولد بگويد :
« اين نوبت از حرکات  اين جمع  معلوم گردد که چنان  غيبت خواهم که اثر  مرا ، هيچ آفريده يي نيابد و هم  در آن نوبت ناگاه غيبت فرمود.»
سلطان ولد در مثنوی ولدی  اين سخنان شمس را اين گونه  به نظم  در آورده است :

خواهم اين بار آن  چنان رفتن
که نداند کسی کجا ام من
همه گردند در طلب عاجز
کس نداند زمن نشان هرگز
ناگهان گمشد  از ميان همه
تا رود از دل اندهان همه

چگونه گی غيبت دوم شمس از قونيه ،  که از آن به  غيبت  کبرا و ياهم به غيبت  بی  برگشت نيز ياد کرده  اند  ، تا کنون در هاله يي از راز های مگو باقی مانده است. دراين ارتباط گونه گون روايات وجود دارد .  افلاکی  در مناقب العارفين  می نويسد :
« مولانا شمس الدين شبی  در  بنده گی مولانا  نشسته بود ، درخلوت. شخصی از بيرون  آهسته ا شارت  کرد  تا بيرون آيد ، فی الحال  برخاست  و به حضرت مولانا  جلال الدين گفت : به کشتنم می خواهند !
مولانا فرمود:” مصلحت است” .  گويند که هفت ناکس حسود ِعنود  در کمين استاده ، چون فرصت يافتند ، کاردی  راندند و مولانا شمس الدين چنان  نعره يي بزد که آن جماعت  بيهوش  گشتند  وچون به خود آمدند ، غير ازچندقطره خون ، هيچ  نديدند ، و از آن روز تا غايت ، نشانی  و اثری  ازآن سلطان  معنی صورت نبست .»
هرچند سراپای  زندگی شمس  خود سلسله ء  دراز و درهم پيچيده يي از رازهاست ،  با اين حال در اين سلسله،  پايان زندگی او  رازناکترين حلقه ء اين سلسله  را تشکيل می دهد .

پرسشهايی در ارتباط  به غيبت  دوم  شمس

در ارتباط  با چگونگی غيبت دوم شمس ، پژوهشگران از دير باز بدينسو  پرسشهايي را مطرح  کرده اند  . پرسش هايي  که تا هم اکنون  نتوانسه اند پاسخی   مناسب خود را پيدا کنند.  هر کس در اين زمينه بنا بر دريافت و پندار  خود سخنانی می راند   ؛ ولی کماکان  اين راز سر به مهر در برابر ما   چنان کوهی از پرسش ها  ايستاده  و پژوهشگران عرصه ء ادبيات و عرفان فارسی دری را به چالش های دشواری تری فرا می خواند .
عمدتاً می توان در اين  ارتباط  اين سه پرسش را مطرح کرد :
نخست اين که آيا آن هفت تن مولانا شمس الدين  را در آن نيمه شب تاريک با ضربه های خونين کارد های شان کشتند و بعد پيکر او را  در چاه خشکی که در آن  نزديکی ها بوده است انداخته اند ؟
دو ديگر اين که  آيا شمس  به مقابله پرداخت ، خود را آن  توطئه نجات داد و در حالی که خون از زخمهايش جاری بود قونيه  را به سمت نامعلومی ترک کرد ؟
سه ديگر آيا شمس بدون هيچ گونه ماجرايي با طيب خاطر، چون بار نخست نيمه شبان از  حجره ء خود بر آمد و پای در راه آن سفر بی برگشت گذاشت ؟

داکتر عبدالحسين زرين کوب  در کتاب ” پله پله تا ملاقات خدا ”  می نويسدکه: «اگر شمس را از مجلس مولانا به کشتن می خوانند چرا مولانا  مانع نمی شود و شمس با آن طبع  سرکش و تسليم ناپذيری که دارد چرا تسليم  اين دعوت می شود .»
زرين کوب عقيده دارد که  روايات مربوط  به غيبت دوم شمس و چگونه گی کشته شدن و به خاک سپاری او، پس از صلاح الدين زرکوب و حسام الدين چلبی  به ميان آمده اند . همچنان  ماجرای  خواب ديدن سلطان ولد ، درارتباط  به اين که پيکر شمس در چاهی قرار دارد ،  پس از مرگ او  به وسيله، همسرش فاطمه خاتون  روايت شده است .
زرين کوب باور دارد که اگر يک چنين  رواياتی در زمان صلاح الدين زرکوب و حسام الدين چلبی به ميان می آمدند ، برای آنها يي که ذهن جستجو گری داشتند می توانستند مايهء خنده و مسخره گی بوده باشند .

با اين همه  سفر های   مولانا  به حلب و دمشق جهت جستحوی  شمس  می تواند بيانگر اين امر بوده  باشد که  او از کشته شدن شمس اطلاعی ندارد  و يا هم به اين امر کاملاً بی باور است  ؛ ولی در جهت ديگر وقتی  شمس درآن شب  با خونسردی می گويد که به کشتنم می خوانند ،  مولانا نه تنها  واکنش جديي نشان نمی دهد ؛ بلکه  به آرامی می گويد : مصلحت ا ست .
چيزی که  پس از خواندن اين روايت برای خواننده می تواند دست دهد  اين است که   مولانا با قوت بينش عرفانی خود  به سرنوشت محتوم شمس وقوف داشته  و نمی توانسته است که اين سر نوشت را تغيير دهد . افزون بر اين  زمانی که  شمس پس از غيبت نخستين از دمشق به فونيه  برمی گردد،   از خدماتی که در اين سفرسلطان ولد  در بنده گی او کرده است با بشاشت  ياد می کند  و به مولانا می گويد که: « مرا  از جهان دو چيز است  يکی سر و ديگری سِر، که سر خود را  دررا مولانا فدا کرده ام و سِر خود  را به سلطان ولد بخشيدم .»
از اين روايت  می توان يک چنين نتيجه گرفت که :   شمس کشته شدن خود را به سبب دوستی و عشقی که  به مولانا داشته  پيش بين بوده است.
در روايت  افسانه گونهء افلاکی  ، آمده است  وقتی که جانيان با کارد به شمس  حمله می کنند او چنان نعره يي می زند که همگان از هوش می روند  و آنگاه که به هوش می آيند  به جز چند قطره خون ريخته بر زمين چيز ديگری در ميانه نيست .
دراين صورت  بازهم می توان پر سيد ، مولانا که درچند قدمی حادثه  قرار داردچگونه  يک چنين  نعره ء هيبت ناک را نمی شنود ! نه تنها مو لانا ؛ بلکه تمام خانواده ء او درحالی که حادثه در نزديکی خانهء آن ها رخ می دهد کاملاً دربي خبری قرار دارند .

عطاً الله تدين  در کتاب ” مولانا ، ارغنون شمس ”   تصور  می کند که شمس نه تنها در برابر آن جانيان تسليم نشد ؛ بلکه با شجاعت و قوت ايمان و عرفان به مقابله پرداخت   تا تو طئه و دروغ برعشق و حقيقت پيروز نشود . به تصور  او مولانا کارد يکی از آنها را  از دستش درآورده  و بر آنها حمله  می کند، چنان که  مي تواند نه تنها خود را از چنگال آن ها نجات دهد ؛ بلکه برآنها زخمهايي نيز می زند .  دراين ماجرا شمس  نيز زخمهايي بر می دارد و درحالی که خون از زخمهای وجود ش بر خاک های  تشنه ء قونيه می ريزد ، قونيه را به سوي دهکده يي که روزگاری در آن آموزگاری می کرده است ، ترک می کند.
در روايت ا فلاکی آمده است : آن هفت تن که  نيمه شبان  در چند قدمی حجره ء مولانا  بر شمس تيغ راندند ،  به زودی به تعبير عمر خيام ” يگان يگان در پای اجل پست شدند” و علاءالدين فرزند  مولانا که ظاهراً سر دسته ء اين گروه بوده ،  نيز به تب محرقه گرفتارمی آيد و می ميرد  .
درحالی که  سال خاموشی  علاءالدين را  رمضان 660 نوشته اند  که بر لوح گور او نيز حک شده است   . يعنی او دست کم شانزده سال  بعد از اين ماجرا  چهره در نقاب خاک می کشد. تنها سال مرگ علاءالدين می تواند  دليل  کافی  بر بطلان اين روايت بوده باشد . اگر قاتلان  شمس در همان نخستين روز ها شناسايي شده بودند . پس چرا به وسيله ء دم و دستگاه دولت تعقيب  نمی شوند  و به جزای خود نمی رسند . درحالی که اين امر می توانست حربه ء  بزرگی باشد در دست مخالفان مولانا  که نسبت  به او،  و حوزه ء سماع و ياران او با  بد گمانی نگاه می کردند .
غير از اين  شمس  با آن همه شهرت و با آن همه مريدان سينه چاک ، و دشمنان خونيي که داشت  نه تنها مرگ او  نمی توانست  با يک چنين خاموشی برگذار شود ؛ بلکه سبب   چنان همهمه و غوغايي می شد که   آمدن  او به قونيه  بر پا کرده بود .
اگز بپذيريم که شمس  در نتيجه ء يک چنين حادثه يي کشته شده است ، پس در اين صورت نزديکان، مريدان و ياران مولانا   به عمد خواسته اند تا او را در بی خبری نگهدارند . ظاهراً منطق اين امر  را  می توان اين گونه  توجيه کرد  که  گويا آنها نخواسته اند تا مولانا رابا گفتن اين ماجرا  در اندوه و ماتم بيشتری فرو ببرند درحالی که غيبت شمس خود بزرگترين غمی بود که مولانا  را رنج می داد.
غير ازاين  چگونه می توان تصور کرد که سلطان ولد و مريدان ديگر بخواند به شيخ  و پيشوای خود دروغ بگويند

جستحوی نافرجام

گويند بامدادی مولانابه  به  رسم هميشه گی  به سراچه ء شمس سرزد و اما ديد که از شمس اثری نيست . شمس نا پديد شده بود .مولانا با اضطراب  و دلنگرانی  به حجره ء سلطان ولد می دود  و او را صدا می زند که :« بهاء الدين چه خفته ای  ؟ بر خيز و شيخ  خود را درياب !»
درحقيقت مولانا بلا فاصله جستجوی شمس را درنخستين بامداد غيبت او با همين گفت و شنودی که با سلطان ولد  داشته است آغازمی کند . اين جستجوکه بانوع اميد و انتظارآميخته  بود از شهر قونيه و حومه ء آن  آغازگرديد ؛ ولی  هرروزی  که بدون نتيجه به پايان می رسيد، بی تابی و نا اميدی مولانا فزونی می گرفت.  او حالا ديگر مطمين شده بود که شمس در قونيه و حومه ء آن نيست  . بعداً آهنگ دمشق کرد . شايد فکر می کرد که شمس اين بار نيز راهی دمشق  شده است . او در جستجوی شمس دوبار  و به روايت ديگر سه بار  به  شهر های دمشق و حلب سفر های پرمخاطره يي را پشت سر گذاشت .

از روم بتازيم سوم بار سوی شام
کز طره يي چون شام مطرای دمشقيم
مخدومی شمس الحق  تبريزی گر  آن جاست
مولای دمشقيم  و چه مولای دمشقيم

روزگاری  ، اين  شمس بود که   درجستحوی مولانا شهر به شهر می گشت  وگويي شهر هاهمه تنگ تر از آن بودند که بتوانند اين قلندر پشيمنه پوش را در خود جای دهند  و اما  اين بار مولاناست که در جستجوی شمس در شهر های  دمشق و حلب ،  سرگردان .
مولانا در سفر آخر خود کما بيش يک سال را در دمشق در جستجوی شمس سرگردان  می  ماند . به روايت سپهسالار،  شمس نيز آن گاهی که درجستجوی  آن الهام غيبی که برايش رسيده بود ، شهر ها و سر زمين های گسترده يي را پشت سر می گذاشت   ، دست کم  يک سال را در دمشق به سر برده بود . آيا اين همه را می توان حواله بر يک امر تصادفی کرد ويا اين که  در اين امر رمز هايي عرفانيي نهفته است که ما تا هنوز از گشودن آن نا توانيم .
ياران و مريدان مولانا و حتی فرزند او سلطان ولد چرا خاموش اند واگر  از کشته شدن  شمس آگاهی دارند چرا نمی خواهند حقيقت را  به مولانا بگويند تا او را از رنج اين همه سفر پرمخاطره و بی نتيجه رهايي دهند .
بيشتر از همه  خاموشی سلطان ولد  پرسش بر انگيز است . بنا بر  روايت  فاطمه خاتون همسر سلطان ولد  اگر او نيمه شبی  همراه با چند تن از ياران اهل راز پيکر شمس  را از  آن چاه  بيرون کرده و آن راشسته   و با مشک ، عطر و عنبر اندوده  و درمدرسه ء مولانا  که   درکنار مدرسه ء امير بدرالدين  گوهرتاش موقعيت دارد   به خاکسش سپرده ، پس چرا پدر و پيشوای خود را همچنان  در رنج نگهميدارد  و نمی خواهدحقيقت  را به او بگويد!

در اربتاط به روايت فاطمه خاتون  و چگونه گی به خاکسپاری شمس  می توان پرسش هايي  را مطرح کرد. مثلاً پيدايي  ناگهانی گور بزرگی  در چنان جايگاه مهمی آيا نمی توانسته است  که توجه ء شهروندان  قونيه را  به خود جلب کند ؟
جز آن که فرض کنيم که بر گور او  هيچ گونه تپه يي  و نشانيي بر جای نگذاشتند . ظاهراً روايت ها همين را می گويد  که هيچ گون تپه ء برگور او نساختند.  اگر چنين بوده پس چگونه اين جايگاه   بعداً  به نام مقام شمس شهرت پيدا می کند؟
اين که چرا سلطان ولد شيخ خود  همان عارف بزرگی را که علم حالش به او بخشيده بود اين گونه  در خاموشی و در آن  نيمه شب بی آن که تپه يي بر گور او بسازد، به خاک می سپارد و بعداً تا آخر زندگی در اين باب لب به سخن نمی گشايد  ، خود پرسش هاي زيادی را می تواند بر انگيزد .
به هر صورت مشکل است تصور کرد که به خاک سپاری شخصيتی چون شمس با آن همه  شهرتی که داشته است ، در هاله ء گمنامی باقی  بماند.
هرچند شمس پيش ازآن که  به قونيه بيايد  و آن حادثه ء شگفتی انگيز  يعنی ديدار او با مولانا  رخ دهد ،  شهرت چندانی نداشت . حتی می توان گفت که او پيش از اين  قلندری بوده است  گمنام که پيوسته از شهرت می گريخته است .
اما حالا او در قونيه شهرت گسترده يي دارد و مردم هزار ويک پرسش را در مورد او مطرح می کنند وهر گروهی  با در يافتی  که از او دارند  القاب و نام های  گوناگونی  به او می دهند .
صاحب الزمانی در کتاب خط سوم می نويسد که : « شمس پس از ديدار با مولانا  به چنان شهرتی می رسد که شماری از ارباب قدرت  علاقه می گيرند  تا او را  ملاقات کنند ؛ ولی شمس” حق الديدار” تا چهل هزار درهم تعين می کند  و بعداً اين پول را  به حاجتمندان می دهد . »
در شهر قونيه گويي همه گان قفل خاموشی بر لبان نهاده اند تا مولانا را  در جستجوی آن صنم گريز پا در  راه های پر مخاطره يي که قونيه را با حلب و دمشق وصل می کند ،  همچنا ن سرگردان نگهدارند. با اين حال  وقتی  سفر  آخر او در دمشق کمابيش يک سال  به درازا می کشد . به روايتی مريدان و بزرگان قونيه پيک ها و نامه ها يي می فرستند  تا مولانا از دمشق برگردد و باز هم به  روايت ديگر شماری از بزرگان  به نزد پادشاه روم شرقی می روند  و از او می خواهند که کسانی را از دربار به دمشق  بفرستد تا مولانا  را در برگشت به قونيه ياری برسانند .
اين روايت خود نيز سرچشمه ء  پرسش های  تازه می تواند بود .  نخست اين  که پادشاه روم شرقی نيز  در ارتباط به حادثه ء قتل شمس کاملاً در بی خبری قرار دارد  . دو ديگر اين که  اگر او در اين زمينه  اطلاعاتی داشته   ، پس چرا مولانا  را در جريان نگذاشته است ؟ وزمانی  هم که  قاتلان شمس شناسايي شده اند ،  چرا اوبه  هيچ گونه اقدامی در جهت تنبيه آنها بر نمی خيزد ؟
روايت ها چه در ارتباط به چگونه گی ديدار شمس و چه در ارتباط به چگونه گی غيبت شمس و پايان زندگی او همه گان پرسش بر انگيز اند.
پرسش های که نمی توانند پاسخ های مناسب خود را در يابند و ما را در رهيابی به آن راز سر به مهر کمک کنند .
چنين ا ست که امروزه شماری از پژوهشگران در برابر اين روايات علامه ء بزرگی پرسشی قرار می دهند  و به صحت و سقم آن ها بی باور اند .
همان گونه که گفته آمديم داکتر حسين زرين کوب روايت افلاکی در  مورد کشته شدن شمس در آن نيمه شب  به دست علاءالدين و يارانش را قبول ندارد . او در کتاب  پله پله تا ملاقات خدا می نويسد :
« بررسی در باب آنچه  هم اکنون مقام شمس  نام دارد و آنچه  در باب چاه و مقبره ء شمس به  بيان می آيد  ، نشانی بر صحت قصه و صحت دعوی به دست نمی دهد .»
عطاًالله تدين نيز در کتاب  به دنبال آفتاب…  پس از طرح يک سلسله پرشس ها  در ارتباط به چگونه گی غيبت شمس ، نتيجه می گيرد که :
« مزاری که هم اکنون در کنار تربت مولانا  در قونيه قرار دارد ، مدفن پير تبريزی نيست. او عقيده دارد که اگر چنين می بود بی شک پس از خاموشی  مولانا ، صلاح الدين زرکوب يا حسام الدين چلبی  يا ديگر اقطاب مولويه  نوشته يا لوحی  بر آن باقی می گذاشتند  تا آينده گان  را از شک  و ترديد و خيال و  گمان های بی اساس  نجات دهند .»
او با يک تعبير شاعرانه مزار شمس  را در دلهای مردم عارف می بيند :
بعد از وفات تربت ما در زمين مجوی
در سينه های مردم عارف مزار ماست

معلوم نيست که چه کسی يا چه کسانی در چه مکان و زمانی  مرگ شمس را به مولانا خبر داد اند . می توان تصور کرد که شايد او پس ازبرگشت از سفر آخرينش از دمشق به قونيه  چنين اطلاعی را به دست آورده باشد. با اين حال  اوهنوز به مرگ شمس باورمند نيست :

 کی گفت که آن زنده ء جاويد بمرد
کی گفت که آن پرتو اوميد بمرد
آن دشمن خورشيد بر آمد بر بام
دوچشم ببست و گفت ، خورشيد بمرد

و در جای ديگری می گويد :

که گفت  که آن روح عشق انگيز بمرد
جبريل  امين  زخنجر تيز بمرد
آن کس که چو ابليس در استيز بمرد
می پندارد که شمس تبريز بمرد

از چنين شعر هايي  می توان به  دو نتيجهء زيرين  دست يافت :
نخست اين که  مولانا باور ندارد که شمس کشته شده است . دو ديگر اين که  اهل عرفان مرگ  را نقطه ء پايان زندگی نمی دانند ؛ بلکه مرگ را وسيله ء  رسيدن  به آن عشق  بر تر  و آن زندگی جاودانه ء بر تر  می دانند . مرگ  از نظر مولانا تولدی ديگر است و  وسيله يي است که انسان عارف را  به روزگار وصل  و به زندگی جاودانه می رساند .

مرغان که کنون  از قفس خويش جداييد
رخ بازنماييد و بگوييدکجاييد
ای آن که بزاديد چو در مرگ رسيديد
اين زادن ثانيست بزاييد بزاييد

هرچند ديوان شمس  چنان دريايي از عشق  ، پر از شور و شيدايي نسبت  به شمس  و تاثير گذاری های عرفانی او بر مولاناست . با اين حال  ديوان شمس  به هيچصورت  مرثيه نامه و سوگنامه يي به مفهوم  متعارف آن  برای شمس نيست .
اين که مولانا می گويد : آفتاب جاويد نمی ميرد ،  درحقيقت  در نماد شمس  می خواهد  به جاودانه گی  عشق و حقيقت اشاره کند .

. ظاهراً مولانا در سفر سوم خود به دمشق نيز به نتيجه يی نمی رسد و گمشده يي خود را نمی يابد ؛ اما در حقيقت امر  او به هدف جستجوی خود  رسيده  است  و گمشده يی خود را در خويشتن خويش پيدا می کند .
شايد  بيت زيرين  اشاره يي به اين مساءله دارد :

 دست بگشا دامن خود را بگير
مرهم اين ريش جزاين ريش نيست

سلطان ولد  در مقنوی ولدی  به  همين امر اشاره می کن که مولانا سرانجام شمس را  در خود يافت .

 شمس تبريز  را  به شام نديد
در خودش ديد  همچو ماه پديد
گفت گرچه  به تن  از   او  دوريم
بی تن  و روح  هردو يک نوريم
خواه  او را ببين  و خواه مرا
من ويم  او من است  ای جويا
گفت : چون من  ويم چه می جويم
عين  اويم  کنون  زخود گويم

به هر صورت مولانا پس از برگشت از سفر آخرينش از دمشق  به قونيه ، بيشتر خود را  در موسيقی ، شعر ، رقص  و سماع  غرق می کند  و درعشق شمس می سوزد و به ياد او  غزلهای  پرسوز عاشقانه  می سرايد و جامه ء سوگ به بر نمی کند  ، چنان که در  غيبت نخستين کرده بود .
داکتر  عبدالحسين زرين کوب  با اشاره  به همين نکته  می نويسد  :
« مولانا  در جستجوی  خود نتوانست که شمس را بيابد ، بالاخره  او را ،  آن گونه  که در خود می يافت ، پذيرفت . گمشده ء او  در  وجود  خودش زندگی می کرد   و او بيهوده  نشان او را  از ديگران  می پرسيد .
اين احساس  به او  آرامش می داد ، آفتابی  را که نتوانست در هيچ  افقی پيدا کند  در خود يافت .»

چنين است که مولانا هيچگاهی  از ياد و خاطره ء  شمس  رهايی نمی يابد ، شور و شيدايی که او  در وجودش آفريده بود ، هميشه  با  او بود . امروزه تاثيرشمس در ديوان غزلها و در مثنوی معنوی بسيار مشخص  و بر جسته است . افزون برا ين  سيمای شمس در کتاب فيه مافيه مولانا نيز گاه گاهی بازتاب يافته است .
پژوهشگرانی که ازنظرگاه های عرفانی به  بر رسی غيبت بی بازگشت  شمس پرداخته اند  ، اين حادثه را  به يک مفهوم  به رهايی مولانا از شمس ، تعبير کرده اند . اين دسته از پژوهشگران بر اين باور اند  که شايد تعلق  روحی مولانا به شمس ، می توانست او را  از سير  در مراتبی  که جز با رهايی  از هرگونه رنگ تعلق ، به دست  می آيد ، باز می داشت  .
چنان که  وقتی حافظ آن خواجه ء رندان  می گويد :

غلام همت آنم که زير چرخ کبود
زهرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است

درست به يک چنين امری نظر دارد .
بر بنياد چنين نظری  می  توان گفت  شمس زمانی به غيبت دوم می پردازد  که نوع حس وابسته گی  نسبت  به خود را در او دريافته است .
بناً با آن غيبت بی برگشت  خود خواسته ا ست تا چنين سدی را از  سر  راه مولانا بر دارد  و بگذارد که اين رودخانه ء خروشان  به دريای بيکرانه ء عشق  و حقيقت بپيوندد . می توان گفت شمس  درست هنگامی مولانا را ترک می کندکه احساس می نمايدکه ديگرنمی تواند او را به کمال بيشتری  رهنمايي کند.
بااين همه بسيار دشوار است که بتوان  در ارتباط به چگونه گی غيبت دوم شمس به روشنی سخن گفت . اين امر کماکان  در ابهام  و تاريکی غليظی فرو مانده است . گويی همان شبی که شمس  از مجلس مولانا پای به بيرون حجره  گذاشت و ديگر بر نگشت ؛ هنوز ادامه دارد . شايد ا ين شب پر از ابهام هيچگاهی  به سپيده دمی نرسد !
تاريخ از چنين گره های کور ناگشوده  بسيار دارد ؛ با  اين حال  امروزه  پژوهشگران بيشتر بر اين نکته باور پيدا کرده اند  که شمس  خود باآگاهی قونيه  را  ترک کرد . ترک کردنی که تاکنون نقش نا پيدای گامهايش  بر روی  خيابان غبارآلود تاريخ پرسش هايي اند که  ذهن و انديشه ء پژوهشگران به خود مشغول ساخته است .

مساًلهء غيبت بی برگشت شمس زمانی  بيشتر در  پرده ء  ابهام  فرو می رود  که شماری از پژوهشگران  اين احتمال   را که اين غيبت می تواند نتيجه ء يک  مرگ سياسی بوده باشد  نيز مطرح کرده اند .
شمس مرد عصيانگری بوده  که بسياری  از ارزشهای  اجتماعی – سياسی روزگاری را که در آن می زيسته  ، با سخنان عارفانه ء خود  زير سوال می  برده است. او با هر نوع ابتذال مسلط درجامعه نه تنها  مخالف  بوده ؛  بلکه  با آن مبارزه نيز  می کرده است .
از همين جاست که بعضی از  پژوهشگران در ارزيابی های خود از غيبت بی برگشت او نتيجه می گيرند که ممکن مقامات دم و دستگاه های دولتی نيز علاقه يي به ادامه ء حيات  يک چنين  مردی نداشته اند .
اساساً عرفان شمس  يک عرفان پويا و جهت دار است و از امر  عدالت اجتماعی  دفاع می کند . به گواهی تاريخ  دفاع از عدالت اجتماعی پيوسته  درهر زمان و مکانی امر مشکل سازی بوده است.
تا هنوز شخصيت و جزييات زندگی شمس  درهاله ء از پندار ها باقيست .
داکتر ناصرالدين صاحب الزمانی  دراثر گران ارج خود ” خط سوم ” می نويسد  :
«  شمس ، بی ترديد  شخصيتی  تاريخيست .  پير، و پيرو، مريد و مراد ، شور آفرين  و واژگونگر مولانا جلال ا لدين محمد . به يک  سخن شمس ، زايشگرمولوی است ، زايشگر  تولد دوباره او.  صاحب الزمانی  شمس را  به مناسبت رابطه ء خلاقش با مولوی  ازابر چهره های حيرت آفرين ، درنهضت  عرفان جهانی ، به شمار می آورد.
شمس بیش از شصت سال زندگی کرد و در هردوباری که در قونيه بوده ،  فقط بيست و هفت ماه را  با مولانا به سر برده و دمساز وی بوده است  . او در اين مدت زمان تنها دگرگون کننده ی شخصيت مولانا نيست ؛ بلکه به يک مفهوم  می شود او را دگرگون کننده ی شعر پارسی نيز خواند. هرچند ادبيات عرفانی فارسی دری ،  پيش از مولانا  قله های چون سنايي و عطار را  نيز داشت .   با اين حال آن چيزی که به نام ارثيه ی ادبی از مولانا باقی مانده است ازنظر گستردگی کمی و کيفی  وجنبه های مشخص  ديگر می تواند يگانه باشد . شعر مولانا  را بلندترين چکاد شعرعرفانی خوانده اند که عشق به شمس ، شور وشيدايي  تنها  يکی از موجهای  اين رنگين کمان شگفتی انگيز  عشقی عرفان  را به وجودآورده است  .

نویسنده: پرتو نادری

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *